مدیر.بیز
۰۳ خرداد ۱۳۹۴

ملاقاتی شگفت انگیز

IMG_20150524_123403 IMG_20150524_123455 IMG_20150524_123712 IMG_20150524_123623
چند روز پیش داشتم برنامه ی کلاسی رو نگاه می کردم و فکر می کردم که سر کلاس به بچه های دوره ی Mini MBAچی باید بگم و در حال مرور سر فصل ها بودم که یک لحظه به ذهنم رسید . . .
شاید این روزها همه به دنبال پیدا کردن مطلب جدید و به روز باشند ؛ برای افزایش دانش مدیریتی و بالابردن آگاهی ها و توانمندی های خودشون . اما شاید هیچ کس به فکر سر زدن به گنجینه های با ارزشی که در کنار ما و در چند قدمی ما وجود داره نباشند . من فکر می کنم این روزها تو این هوای گرم خردادی نوشیدن یک جرعه آب کافی نباشه و انسان نیاز به سیراب شدن از طریق دریای با عظمتی باشه که درون اون همه نوع کمال و همه نوع علم و دانشی باشه . برای همین تصمیم گرفتم به همراه دوستان خوبم در دوره ی Mini MBAبه سراغ دریای کمال علم مذاکره یعنی پرفسور مسعود حیدری بریم . از بچه های روابط عمومی باشگاه مدیران موفق خواستم تا با منزل پرفسور حیدری تماس بگیرند و در صورت موافقت ایشون ، دست پر ، برای عرض ادب و دست بوسی و بهره گیری از محضر استاد خدمت ایشون برسیم .
خدارو شکر استاد حیدری موافقت کردند و ما هم حرکت کردیم و راس ساعت درب منزل ایشون بودیم .
همون لطف همیشگی ، همون مهربونی و همون لبخند سر شار از محبت ایشون باز هم مثل همیشه میزبان ما بود . یک به یک دوستان خودشون رو به استاد معرفی کردند و پرفسورحیدری هم با مهر پدری و با بزرگواری کامل خودشون ، از دوستان احوال پرسی کردند . خدارو صد هزار مرتبه شکر که پرفسور رو سر حال و سرشار از انرژی می دیدم . چقدر ثانیه ها تند از کنار هم عبور می کردند . دلم می خواست زمان رو کند کنم وقتی صدای پرفسورحیدری به گوش می رسید و ایشون برای ما صحبت می کردند  . دوستان ما در دوره ی Mini MBAهر کدوم صاحب کسب و کار مستقل و معتبری هستند . پرفسور حیدری برای ما از شیوه های اصولی و موفق یک مذاکره کننده در مذاکرات تجاری نکاتی رو گفتند . برای ما زیبا بود که ایشون شرحی از زندگی خودشون هم برای ما بیان کردند . خب ساعت نزدیک می شد به وقت استراحت ایشون و ما باید با همه ی سختی ها از ایشون خداحافظی می کردیم . چقدر خداحافظی عجیب بود با این مرد . دلمون نمی خواست بریم اما خب ایشون هم باید به استراحتشون می رسیدند . همه ی ما یک به یک از استاد خداحافظی گرمی کردیم و به خروجی منزل ایشون رسیدیم . ایستادیم کنار حیاط منزل پرفسور حیدری چند دقیقه ای پایین برج با هم گپ و گفتی زدیم و رفتیم . . .
و چقدر این شعر زیبا در ذهنم قشنگ خودنمایی می کرد درآن لحظات که :
روح پدرم شاد که فرمود به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ . . .

ایمان پاکزادیان مقدم


ثبت دیدگاه
لطفا برای درج دیدگاه خود فرم زیر را تکمیل نمایید.



نام: *
پست الکترونیک:
تلفن همراه:
متن دیدگاه:*
لطفاً عبارت نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد نمایید.
بازگشت به مقالات کارآفرینی