مدیر.بیز
۱۳۹۴/۱۲/۴

پهلوان در هفتم اسفند و برآورده شدن آرزوی یک کودک سه ساله

Modir_biz_13941206
 بنام خداوند قادر حکیم . الان که در حال مکتوب کردن این واقعه هستم، نمیدانم از کجا شروع کنم ولی با نام خدای قادر و حکیم شروع کردم تا مدد کند برسم به حکمت نحوه درمان یک کودک سه ساله از علاقه مندی خودم به راه اندازی کسب و کار و این بغض در گلویم آرام بگیرد تا دستم از لرزه بیفتد و ذهنم دستور نوشتن بدهد.
علاقه شدید به راه اندازی کسب و کار و خود اشتغالی بود که با باشگاه مدیران موفق و کنفرانس ها آَشنا شدم و در همه کنفرانس ها شرکت کردم تا اینکه رسیدم به ثبت نام دوره فشرده مدیریت اجرایی (EMBA). چون عزم سفر داشتم پرداخت هزینه کلاس برایم کمی دشوار بود ولی لطف کردند و بدون هیچ پیش پرداختی، حاضر شدند هزینه ناچیز دوره را بصورت چک 45 روزه از من بگیرند و مرا نیز ثبت نام کنند.

کلاس ها برگزار شد. قرار بود 12 جلسه کلاس داشته باشیم و 12 جلسه کلاس طبق برنامه در تاریخ 16 بهمن به اتمام رسید. انصافا دوره جذاب و با ارزشی بود چرا که من چک 45 روزه پانصد هزار تومانی داده بودم ولی طی این 12 جلسه به قاعده چند میلیون استفاده کرده بودم.

جلسه دوازدهم، مهندس ایمان پاکزادیان مقدم -از موسسین باشگاه- وعده کرد که چون مبحث مالی باقی مانده است لذا یک جلسه دیگر هم بصورت جبرانی و رایگان می گذاریم و همان جلسه هم امتحان خواهیم داشت و البته بصورت غیر حضوری هم برای غایبین امتحان خواهیم گرفت. خب هفته بعد که 22 بهمن بود و تعطیل، لذا وعده برای 30 بهمن گرفت.
29 بهمن بود که توی گروه تلگرام چندتا از دوستان به دلیل ترس از امتحان و درگیری کاری گفتند نمیتوانند حضور داشته باشند و درخواست برگزار نشدن جلسه آخر و امتحان رو داشتند. در حالیکه امتحان بنا بود بصورت غیر حضوری برگزار شود، باشگاه تصمیم گرفت که جلسه آخر رو همه باشند و کلاس 30 بهمن تعطیل شد و به تعویق افتاد.
اینجا بود که روز پنجشبنه 29 بهمن با من تماس گرفته و اعلام شد کلاس فردا تعطیل است. من که سخت درگیر کارهای بانکی بودم، مدتی بود میخواستم به سفری بروم که به لحاظ روحی و فیزیکی و کاری بسیار مهم بود و نزدیک 3 ماه بود به دلیل کلاس ها که جمعه ها برگزار میشد به تعویق افتاده بود و چون مهندس ایمان پاکزادیان وعده 30 بهمن رو داده بود و من هم شرایط سفر رو برای 14 اسفند برنامه ریزی کرده بودم، بسیار ناراحت شدم و اصرار داشتم که الا و بلا باید فردا کلاس برگزار بشه چرا که 7 اسفند که کنفرانس برنامه ریزی هست و 28 اسفند هم که کسی نمیاد لذا جلسه آخر به 14 یا 21 اسفند ختم می شود و از اونجایی که نمیشود روی 21 اسفند خیلی حساب باز کرد حتما کلاس 14 اسفند تشکیل میشه و برنامه سفر بنده به هم خواهد ریخت. مهندس فکور می گفت تصمیمی است که جمعی گرفته شده و کلاس فردا برگزار نمیشود و من اصرار می کردم که ما 30 بهمن رو وعده کردیم و برنامه ریزی کردم و به هیچ وجه حاضر نیستم زیر بار به همه خوردن کلاس بروم.
تاکید میکردم که ما مدعی برنامه ریزی هستیم و اگر ادعای برنامه ریزی داریم باید پایبند برنامه باشیم. حالا جالب اینکه اصلا این جلسه آخر جزو تعهدات باشگاه نبود ولی چون بحث مالی بود و مهندس وعده کرده بود من هم پیله کرده بودم. ایشان هنوز متوجه نشده بود که با چه آدم بدپیله ای طرف شده است.
پس از حدود چند ساعت چت تلگرامی با مهندس پاکزادیان که درنهایت به تماس تلفنی با ایشان ختم شد و پس از عذر خواهی ایشان و وعده جبران، مقرر شد فردای آن روز یعنی 30 بهمن، ایشان کلاس خصوصی برای بنده تشکیل دهند و بحث مالی را پیش ببرند.
(ایشان گویا قرار ملاقاتی با مهندس زمانی داشتند) با هماهنگی مهندس زمانی، دفتر کگر که وارد کننده شارژر های همراه (پاوربانک) هستند را هماهنگ کردند.

جلسه 9:30 صبح روز جمعه مورخ 30 .

مطالب خیلی عالی بود. مطالب دسته بندی شده جدیدی در حوزه برنامه ریزی تبلیغات، برنامه ریزی فروش، بودجه ریزی تبلیغات و برنامه ریزی و بودجه ریزی شرکت ها برای سال مالی شان مطرح شد که تابحال نشنیده بودم. از کلاس که آمدم بیرون حس بسیار عالی داشتم. نمیدونستم چرا انقدر حالم خوب بود. هنوز نمیدانستم که قرار است چه اتفاقی بیفتد. هنوز نقش کودک سه ساله را نمیدانستم.
آنقدر جلسه مفید و عالی بود که حس سبک شدن داشتم. حس پرواز کردن داشتم. خستگی و فشار کاری آخر سال از تنم بیرون رفته بود. انگار جان دوباره گرفته بودم. چنان حالم خوب بود که از وزرا تا منزل را حدود یک ساعت پیاده روی کردم. اصلا تو یه حال دیگه ای بودم.
رسیدم منزل و مطالب را مرور کردم. توی راه با خودم قرار گذاشته بودم برای سال 95، برنامه ریزی مدونی تهیه کنم و از آموزه ها استفاده کنم.
بعد از تهیه درفت اولیه برنامه 95 و کمی استراحت، شب که در حال بررسی تلگرام بودم ناگهان پیامی از مهندس پاکزادیان آمد و میخواست بدونه که کلاس چطور بوده. بهش گفتم که حالم خیلی خوبه و نمیدونم چرا انقدر حالم خوبه و کلاس امروز تاثیر بینهایت شگرفی داشته. برام آرزوی موفقیت کرد. بهش گفتم حداقل چیزی که از شما یاد گرفتم و اجرایی کردم راه اندازی کانال تلگرامه و تاحالا 4 تا کانال تلگرام راه اندازی کردم و شاید بقیه همین کار رو هم نکرده باشند. خوشحال شد. بهم تبریک گفت و خواست که در کانال ها عضو شود. ایشان گفتند که موفقیت یعنی رسیدن به نقطه ای که دوستش داری و من هنوز نفهمیده بودم نقش این بچه سه ساله در حس و حال اون روز من و موفقیت من چیست.
تو یکی از این کانال هایی که عضوشون کردم و اسمش کانال طرح تتا بود، نقطه عطف ورود بچه سه ساله بود.
پرسیدن تتا یعنی چی؟

گفتم: تقویت، توسعه و ابتکار.

گفتم: طرح تتا مخصوص تربیت کودکان و والدین آنها است.

ناگهان پرسید: بچه ای که آرزویی داشته باشه و نتونن براش برآورده کنن سراغ داری؟ (کم کم بچه سه سالمون وارد ماجرا شد)

من که نمیدونستم چه چیزی در ذهن مهندس برای کگر جرقه زده؟ کودک؟ آرزو؟ کگر؟ و ناگهان بیمار
گفتم: بله. احتمالا از این دوستان طرح تتا میشه پرسید. آخه آنها کرج هستند و آنجا هم از این موارد کم نیست. اگر هم نشد از خیریه امام هادی تهران که مهندس رو عضو کانالش کرده بودم میپرسم. آنها حتما میشناسند.

اینجا دیگه بچه سه ساله وارد شده بود. تماس گرفتم طرح تتای کرج با مهندس زمان وزیری.

الو: مهندس سلام. بچه ای رو دارید تو مجموعتون که یه آرزو داشته باشه و نتونن براش برآورده کنن.

گفت:بله. زیاد داریم. چندتا میخوای؟

گفتم: شما چندتا رو گزینه داشته باش تا یکی رو انتخاب کنیم. قرار شد تا فردا خبر بدن (آخه جمعه شب بود).

پرسید: میخواهید چه کار؟

گفتم:یه گروهی میخوان آرزوش رو برآورده کنن ولی من هنوز نفهمیده بودم حکمت خداوند قادر حکیم چیست.

فردا 9 صبح زنگ زد. الو:مهندس  نجفی منش سلام. یه مورد خاص دارم.
گفتم: شرایطش چیه؟
گفت: یه بچه سه ساله سفید و تپلی و خوشگل هست که یه خال تو صورتش داره و صورتش رو کمی زشت و ترسناک کرده که هم بچه ها ازش میترسن و هم خودش خجالت میکشه و دوست نداره تو جمع حضور پیدا کنه و گوشه گیر شده. گفت که هزینه درمانش خیلی نیست ولی توان پرداخت هزینه درمان اش رو نداشتن و این خال داره بزرگ و بزرگ تر میشه و اگر الان جلوش گرفته نشه، بعدا مشکلات سنگینی بوجود میاد.
پرسیدم: حالا آرزوش چیه؟
گفت: دلش یه ماشین بزرگ میخواد که بشینه توش.

گفتم: همین

گفت: همین.

پیغام دادم به مهندس که آقا یه مورد کودک سه ساله است که آرزوش یه ماشین بزرگ هست که توش بشینه و بنده خدا بیمار هم هست. من که نمیدونستم تو ذهن مهندس پاکزادیان و مهندس زمانی (کگر) چه میگذرد و طبیعتا حکمت خدا رو هم نفمیده بودم هنوز.
مهندس پاکزادیان هماهنگی ها رو انجام داد و گفتن که همین مورد خوبه تا ما آرزوش رو برآورده کنیم. ناگهان داستان وسعت پیدا کرد.
بحث انجام یک کار خیر مطرح شد. همت عالی باشگاه مدیران موفق، طرح تتا، کگر و یک دوست.

یک دوست که با اطلاع رسانی اش نقش بزرگی رو ایفا کرد. شاید یک نابغه. مرام پهلوانی داشتن برای کسی که مورد اتهام واقع شده. ولی مهم قلب انسان هاست. مهم منش انسان هاست. مهم حکمت قدرت برتر عالم هستی است که  شهرام جزایری و مهندس پاکزادیان و مهندس زمان وزیری و مهندس زمانی رو به طرز عجیبی به هم متصل کنه تا آرزوی یک کودک سه ساله برآورده شود.

یک علی، یک یا علی برای هزینه درمان این کودک.

عده ای صنعتگر، برنامه ریز، مدیر، کارشناس و علاقه مند، مشتاقانه با نیتی خیر برای آرامش دل پدر و مادری، کودکی و جمعیتی، که در نهایت رضایت خدا هم در همین است، حکمت خدا هم در همین است، قراره 7 اسفند دور هم جمع بشن در هتل اوین تهران تا یک یاعلی بگن.
تا دل کودک سه ساله ای رو شاد کنن. تا یک آرزویی رو برآورده کنن. تا دل یک پدر و مادری که از بیماری کودک شان رنج میبرند رو شاد کنن. تا یک کودک را به زندگی اجتماعی برگردانن. تا ترس و ناراحتی و خجالتی رو از بین ببرن، تا یک روز خوب و خاطره انگیز رو برای خودشون رقم بزنن. تا مثل اون روز من سبک بشم، تا خستگی ها و انرژی های منفی سال شان را از خود دور کنن. تا حال دلاشون خوب بشه. تا افتخاری دیگر بیافرینند. چه کسانی که واسطه شدن. چه کسانی که بطور معنوی کمک می کنن. چه کسانی که بطور مادی کمک میکنن و بانی امر خیر شدن و چه کسانی که روحی حمایت میکنن، همه منتفع میشوند چرا که رضا و حکمت خداوند قادر حکیم در همین بوده است.
حداقل الان اینطور می فهمم که حکمت آن دوره و کلاس و وعده و ترس از امتحان و عدم تشکیل کلاس و برگزاری کلاس خصوصی و چت شبانه و طرح تتا و نقش کگر و اطلاع رسانی دوستان و بنده حقیر، شاید درمان یک کودک سه ساله باشد. پس یاعلی

دست نوشته ای از امیرحسین نجفی منش دانش آموخته باشگاه مدیران موفق



دیدگاه مخاطبان
عبدالصالح معروف
۱۳۹۴/۱۲/۰۴
باسلام واقعا دل شیر می خوادتواین زمانه ای که یه هزارتومنی هم هزارتومنه کسی کمک کنه ...دل پهلونی می خوادکه تواین زمانه ای که وقت برای خودت وخانوادت کم میاری بازم یکی پیدابشه وقت بذاره وکارخیربکنه حالا به قلم به قدم یابه درم ...درهم.... واقعا پهلوان هستین واونایی که تهمت زدن کوچیکتراز این دیده میشن وفقط بلدن تهمت بزنن .... خورشید عمرتون روشن وشمع دشمناتون خاموش یاحق
ثبت دیدگاه
لطفا برای درج دیدگاه خود فرم زیر را تکمیل نمایید.
نام:*
پست الکترونیک:
تلفن همراه:
متن دیدگاه:*
لطفا عبارت مقابل را در
فرم زیر وارد کنید:*
Visual CAPTCHA
مهرتاش زندیه
۱۳۹۴/۱۲/۰۴
خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که هر اتفاقی که تو این دنیا میافته یک رابطه علت و معلولی داره و ریشه همه اینها تو طبیعته. منم موافق نبودم امتحان پایان دوره به تعویق بیافته. توی شرایطی هستم که بهترین زمان برای امتحان برام همون 30 بهمن بود. به مهندس ایمان پاکزادیان گفته بودم. اما الان خوشحالم بابت این اتفاق. برام سوال بود که چرا درست برنامه ریزی نشده، حالا یک بار دیگه مواجه شدم با این جبری که نمیشه باهاش جنگید. وقتی قرار باشه یک اتفاقی بیافته همه کائنات و طبیعت دست به دست هم میدن که اون اتفاق بیافته. امیر حسین جان شما هم در ظاهر تو نبرد با این جبر شکست خوردی اما میدونم که طعم شیرین برنده شدن رو بهتر از من و هر کس دیگه ای که از بیرون به این ماجرا نگاه میکنه داری میچشی. دم شما گرم، مهندس ایمان دم شما هم گرم، شهرام جزایری دم شما هم گرم. دم همه اونهایی که انتخاب شدن تو این رابطه علت و معلولی نقشی داشته باشن گرم. دم این جبر قشنگ گرم.
ثبت دیدگاه
لطفا برای درج دیدگاه خود فرم زیر را تکمیل نمایید.
نام:*
پست الکترونیک:
تلفن همراه:
متن دیدگاه:*
لطفا عبارت مقابل را در
فرم زیر وارد کنید:*
Visual CAPTCHA
سمیرا
۱۳۹۴/۱۲/۰۵
امروز خواب موندم، داشتم با عجله حاضر میشدم که برم و هر چه زودتر به آفیس برسم چون خیلی کار عقب افتاده دارم... طبق عادت معمول وقتی که داشتم لیوان شیرم رو با عجله سر میکشیدم سایت باشگاه رو باز کردم تا مطالب جدید رو یه نگاهی بندازم، ناخوداگاه اسم مطلب من رو جذب کرد و نشستم رو کاناپه و شروع کردم به خوندن... اولش مطالب برام گنگ بود و نمیفهمیدم اما کم کم متوجه این حرکت خیر، انسان دوستانه و بینظیر شدم اول از همه بینهایت خوشحالم که من هم عضو کوچکی از باشگاه مدیرانم، نه تنها به این خاطر که دانش و اطلاعاتم در زمینه کسب و کار و مدیریت روز به روز غنی تر میشه، بلکه به این دلیل که با بانیان خیر و انسانهای بینظیری در ارتباطم که حال دلم رو خوب میکنن، و این حقیقت رو اثبات میکنن که هنوز دل های آدم ها پر از خوبی و مهر و محبته و این یعنی زندگی زیباست و آدم ها مهربان دم همه ی اعضای باشگاه مدیران موفق و در راس اون برادران پاکزادیان مقدم گرم و دلشون پر از آرامش
ثبت دیدگاه
لطفا برای درج دیدگاه خود فرم زیر را تکمیل نمایید.
نام:*
پست الکترونیک:
تلفن همراه:
متن دیدگاه:*
لطفا عبارت مقابل را در
فرم زیر وارد کنید:*
Visual CAPTCHA
بی نام
۱۳۹۴/۱۲/۰۵
سلام میشه توضیح بیشتری بدین ؟ کودک این داستان شما بیماری ه خاصی داره ؟ شما میخواین براش چیکار کنید ؟ اینم مثل کنفرانس سری قبل که اعلام کردین کمپین حمایت روشندلان دارید هستش ؟ کلامی از این موضوع گفته نشد و هیچ کدام از وعده هایی که داده شده بود محقق نشد.من وقتی اون موضوع رو شنیدم هنگام خرید بلیط کلی از کارشناستون و تیم باشگاه مدیران موفق تشکر کردم و تحت تاثیر قرار گرفتم و آفرین گفتم چون در جامعه به این قشر کم توجهی میشه اما در کنفرانس یا بعد کنفرانس هیچ گزارشی در این مورد ندادین اگر کار خیر نباید گفته بشه چرا اعلام میکنید و اگر اعلام می کنید که قرار هست این برنامه رو داشته باشید تو کنفرانس راجع به کنسل شدنش توضیح بدین
ثبت دیدگاه
لطفا برای درج دیدگاه خود فرم زیر را تکمیل نمایید.
نام:*
پست الکترونیک:
تلفن همراه:
متن دیدگاه:*
لطفا عبارت مقابل را در
فرم زیر وارد کنید:*
Visual CAPTCHA

ثبت دیدگاه
لطفا برای درج دیدگاه خود فرم زیر را تکمیل نمایید.



نام: *
پست الکترونیک:
تلفن همراه:
متن دیدگاه:*
         __                  
        / _|                 
 _ __  | |_   ___  _ __ ___  
| '_ \ |  _| / _ \| '_ ` _ \ 
| |_) || |  |  __/| | | | | |
| .__/ |_|   \___||_| |_| |_|
| |                          
|_|                          
لطفاً عبارت نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد نمایید.
بازگشت به سرویس ویژه